close
دانلود آهنگ جدید
چیک دانلود|دانلود رمان|دانلود رمان جدید - 2
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان آوای نگاهت اثر زهرا علیپور
دانلود رمان آوای نگاهت برای موبايل و كامپيوتر
رمان آوای نگاهت

دانلود رمان آوای نگاهت اثر زهرا علیپور با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

این رمان سرشار از احساس و عشق است که در آن طعم تلخ مشکلات هم چشیده می شود.
دختر داستان ما نابینای دنیاست.
خواننده ی رمان وقتی وارد دنیای این رمان می‌شود تمام زندگی دختر داستان را حس می‌کند.
مانند او نابینا می‌شود.
مانند او همه چیز را لمس می‌کند، بو می‌کند، حس می‌کند…
و همین طور عشق را…
و چگونه است عاشقانه های یک دختر نابینا؟

دانلود رمان چیزهایی هم هست اثر مهسا نجف زاده
دانلود رمان چیزهایی هم هست برای موبايل و كامپيوتر
رمان چیزهایی هم هست

دانلود رمان چیزهایی هم هست اثر مهسا نجف زاده با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

زندگی و آینده یلدا زند با حضور برادر ناتنی پدربزرگش ”محمد زند ” دچار تغییرات اساسی می شود.
دختر آرامی که تا چهارده سالگی با ترس و وحشتی عجیب از پدربزرگش زندگی می کرده است.
این ترس با حضور محمد زند (عمو جان) به خاطر شباهت ظاهری که با پدربزرگش دارد دوباره زنده می شود.
علاقه هیوا خواهرش، به ایلیا نوه محمد زند، که قرار بود به ازدواج منجر شود با یک سوال و اعلام نظر قاطع محمد زند، تنها باعث تغییری بزرگ در آینده و سرنوشت یلدا می شود…

دانلود رمان عشق و خرافات
دانلود رمان عشق و خرافات برای موبايل و كامپيوتر
رمان عشق و خرافات

دانلود رمان عشق و خرافات اثر فهیمه رحیمی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

محبوبه، محبوبه…
این صدای بانگ مادر عزیز و بزرگ خانواده الماسی است که تو را می خواند.
و من اینجا روی صندلی چوبی در زیر درخت سیب نشسته ام.
و تو را می بینم که آرام و متین از در اتاق خارج می شوی.
و به سوی مادرم که در حال باغبانی است به حرکت در میایی و آرام بانگ میزنی آمدم زن عمو!
تو پیراهنی پلیسه به رنگ مغز پسته ای به تن داری و موهایت که چندان زیبا نیستند از زیر روسری ساده ات برای آنکه هوایی بخورند سرک کشیده و خود را به نمایش گذاشته اند.
موهایی به رنگ شب پرچین و شکن که گواهی می دهند هرگز دست آرایشگری لمسشان نکرده و آنها را آرایش نکرده.

کفش بی بند کتانی سفید رنگت پاهای کوچکت را پوشانده و هنگامی که به سوی مادرم پیش میروی کوچکترین صدایی از گام هایت بر روی سنگ فرش باغ به گوش نمی رسد.
نمی دانم چرا دوست دارم دزدانه به تو از زیر عینکی که بر چشم دارم نگاه کنم و تو را و فقط تو را توصیف کنم…

 

دانلود رمان زیتون برای موبايل و كامپيوتر رایکان

رمان زيتون

رمان زيتون

دانلود رمان زیتون به قلم اثر beste با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

رمان عاشقانه‌ی زیتون داستان دختری را روایت می‌کند که پس از ۹ سال به کشور خود ایران برمی‌گردد…
او با دیدن هر گوشه‌ای از شهر خاطرات تلخ گذشته برایش زنده می‌شوند تا اینکه…


خلاصه رمان زیتون


هواپیما کمی خلوت شده بود.
ساعت مچیم رو نگاه کردم، ساعت به وقت تهران باید ۳ صبح می‌بود.
توجهم به هم‌همه اطرفم جلب شد، مردم عجله داشتن که پیاده شوند، به کجا چنین شتابان؟!
بلند شدم و شال دور گردنم رو روی سرم گذاشتم.
کیف دستیم رو از بالای سرم برداشتم و به سمت درب خروجی حرکت کردم.
به مهمان‌داران هواپیما نگاه کردم و با لبخندی از کنارشان گذشتم.

یادش به خیر بهم می‌گفتند که برو دنبال این کار و مهمان‌دار هواپیما شو، منم می‌گفتم که علاقه‌ای به این شغل ندارم…
کیفم رو توی دستانم جا به جا کردم…
به زبان انگلیسی گفت خوش آمدید، با سر جوابش رو دادم…
پاهایم رو از در بیرون گذاشتم.
حالت تهوع به سراغم اومد، بوی سوخت هواپیما وقتی که صبحانه نخورده بودم همیشه حالم رو دگرگون می‌کرد.
یادش بخیر اگر (buse) الان اینجا بود می‌گفت خوب غذایت رو می‌خوردی…
از پله ها پیاده شدم.
کمی از سرما لرز کردم، باد سرد دی ماه…
کمربند پالتوم رو محکم کردم، پایم رو به سالن ورودی گذاشتم.

خوب این هم وطنم…
صدای زنی در سالن فرودگاه پیچید که می‌گفت پرواز شماره ۴۵۷ هواپیمایی ترکیه از استانبول اکنون به زمین نشست، نحوه‌ی حرف زدنش برام جالب بود…
(hakan) ازم پرسیده بود که نمی‌ترسی داری برمی‌گردی؟
گفتم: ۴ ماه بعد دوباره برمی‌گردم همین جا…
_اگه ببیننت؟
به چشمان نگرانش نگاه کردم و گفتم: ۹ سال گذشته و من دیگه یک دختر بچه بی پناه ۱۹ ساله…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

دانلود رمان زیتون برای موبايل و كامپيوتر رایکان

رمان زيتون

رمان زيتون

دانلود رمان زیتون به قلم اثر beste با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

رمان عاشقانه‌ی زیتون داستان دختری را روایت می‌کند که پس از ۹ سال به کشور خود ایران برمی‌گردد…
او با دیدن هر گوشه‌ای از شهر خاطرات تلخ گذشته برایش زنده می‌شوند تا اینکه…


خلاصه رمان زیتون


هواپیما کمی خلوت شده بود.
ساعت مچیم رو نگاه کردم، ساعت به وقت تهران باید ۳ صبح می‌بود.
توجهم به هم‌همه اطرفم جلب شد، مردم عجله داشتن که پیاده شوند، به کجا چنین شتابان؟!
بلند شدم و شال دور گردنم رو روی سرم گذاشتم.
کیف دستیم رو از بالای سرم برداشتم و به سمت درب خروجی حرکت کردم.
به مهمان‌داران هواپیما نگاه کردم و با لبخندی از کنارشان گذشتم.

یادش به خیر بهم می‌گفتند که برو دنبال این کار و مهمان‌دار هواپیما شو، منم می‌گفتم که علاقه‌ای به این شغل ندارم…
کیفم رو توی دستانم جا به جا کردم…
به زبان انگلیسی گفت خوش آمدید، با سر جوابش رو دادم…
پاهایم رو از در بیرون گذاشتم.
حالت تهوع به سراغم اومد، بوی سوخت هواپیما وقتی که صبحانه نخورده بودم همیشه حالم رو دگرگون می‌کرد.
یادش بخیر اگر (buse) الان اینجا بود می‌گفت خوب غذایت رو می‌خوردی…
از پله ها پیاده شدم.
کمی از سرما لرز کردم، باد سرد دی ماه…
کمربند پالتوم رو محکم کردم، پایم رو به سالن ورودی گذاشتم.

خوب این هم وطنم…
صدای زنی در سالن فرودگاه پیچید که می‌گفت پرواز شماره ۴۵۷ هواپیمایی ترکیه از استانبول اکنون به زمین نشست، نحوه‌ی حرف زدنش برام جالب بود…
(hakan) ازم پرسیده بود که نمی‌ترسی داری برمی‌گردی؟
گفتم: ۴ ماه بعد دوباره برمی‌گردم همین جا…
_اگه ببیننت؟
به چشمان نگرانش نگاه کردم و گفتم: ۹ سال گذشته و من دیگه یک دختر بچه بی پناه ۱۹ ساله…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

دانلود رمان انتقام آبی برای موبايل و كامپيوتر چیک دانلود
رمان انتقام آبی
رمان انتقام آبی

دانلود رمان انتقام آبی اثر مرجان فریدی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

داستان این رمان از یک رمز شروع می‌شود.
این رمز زندگی دختر بی‌گناه داستان را از هم می‌پاشاند.
مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای داستان تنها شروع ماجرا است.
یک ماجرای بسیار عجیب و پر از هیاهو…

خلاصه رمان انتقام آبی

می‌لرزیدم و اشک جلوی دیدم رو گرفته بود و از این موضوع خوشحال بودم چون بدن پر از خون بابام رو در حالی که جایی توی بدنش سالم نمونده بود رو نبینم.
خدایا چقدر سخته جلوی چشمات ببینی که پدرت رو تیر بارون کنن، ولی از پشت در اتاقت حتی نتوانی صدات رو در
بیاری…

اون قدر دست‌های سرد و بی‌حسم رو بین دندونام فشرده بودم که طعم خون رو احساس می‌کردم چون نمیخواستم حتی صدای نفس‌هام رو هم بشنون.
با صدای زنگ تلفنِ اون مرد سیاه‌پوش به خودم اومدم.
مرد: بله قربان!؟… نه… خیر کدُ همراهش نبود… بله… اما قربان تقریبا چهارده سال از اون ماجرا می‌گذره و معلوم نیست اون با کدُ چی کار کرده تا یادش نره… بله این خائن رو الان کشتیم… چشم الان برمی‌گردیم.
و بعد تلفن رو از کنار گوشش برداشت و به اون دو تا مردی که کت و شلوار مشکی داشتن گفت:
_باید بریم…

یکی از مردها گفت:
با این جنازه چه کار کنیم؟! این که رمز دستش نبود…
_آره ولی باید خانه‌اش رو بگردیم و بعدشم این رو بسوزونیم.
قلبم اومد تو دهنم دیگه نمی‌تونستم صدای هق هقم رو خفه کنم.
عقب عقب رفتم که خوردم به میز آرایش پشت سرم که صدای وحشتناکی بلند شد.
با ترس به اطرافم…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

دانلود رمان بغض ترانه‌ام مشو برای موبايل و كامپيوتر|pdf,apk

رمان بغض ترانه‌ام مشو 

رمان بغض ترانه‌ام مشو

دانلود رمان بغض ترانه‌ام مشو اثر هانیه وطن خواه با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

این بار از نیمه می‌رسیم به پایان، نه از ابتدا… ابتدا همیشه شروع نیست…
ترانه دختری است که به خاطر فکرهای اشتباهی که دیگران می‌کنند به ارثی کلان پشت پا می‌زند…
اما آیا ترانه اشتباه کرده است یا این دیگران هستند که از واقعیت ها آگاه نیستند…

خلاصه رمان بغض ترانه‌ام مشو

سمیه خانوم: کار پیدا کردی؟
داره اول ماه می‌شه… به فکر اجاره هستی؟
_شما نگران نباشید…
از زیر سنگم که شده من اجاره شما رو تمام و کمال پرداخت می‌کنم.
جوابی به مضحکی این جواب نداشتم، مگه سنگی هم هست که زیرش یک مشت پول باشه؟!

اصلا اگه با همون فرض معروف محال باشه من از کجا پیدا کنم این سنگو؟!
اصلا اگه باشه مگه می‌شه یک نفر زودتر از من نرفته باشه سراغش؟!
یک لبخند می‌زنم به افکارم و باز هم به یاد اجاره‌ای می‌افتم که باید سر ماه که موعد تمومیش پانزده روز هست پرداخت کنم…
در آهنی رو پشت سرم آروم می بندم.
صدای زنگ موبایلم سوهانی می‌شه و مغزمو می‌تراشه…
اینم آهنگه که این گوشی داره؟ بیشتر شبیه سوت بلبلی هستش…
یعنی کیه؟
شاید مزاحم، شاید اشتباهی، شاید…
دستم بعد از یک تجسس چند ثانیه ای توی کیف مشت شده بیرون میاد، مشتمو باز می‌کنم و به شماره‌ی روی صفحه گوشی نگاه می‌اندازم.
شماره‌ی رندش به فکرم می‌اندازه که چند میلیونی بابت خطش رفته…
رندیش به فکرم می‌اندازه که امکان نداره همچین شماره‌ای مزاحم باشه…
دستم روی اتصال تماس می‌رود و گوشی رو نزدیکه گوشم می‌یرم.
_بله بفرمایید…
_بیا اینجا آقابزرگ حالش خرابه.
خواستم چیزی بگم ولی بوق ممتد…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

دانلود رمان مرگ ماهی برای موبايل و كامپيوتر ویرایش شده

رمان مرگ ماهی رمان مرگ ماهی

دانلود رمان مرگ ماهی اثر فاطمه حیدری با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

ازدواج سنتی ماه‌دخت و معین که به یک ازدواج پیچیده و پر از سکوت تبدیل شده. حضور برادر معین که باعث می‌شود دهان بسته این پیوند بالاخره به اعتراض باز شود…
همه چیز بستگی به نگاه آدم‌ها دارد…
ما به غرق شدنی می‌گوییم مرگ که برای ماهی زندگی است…

خلاصه رمان مرگ ماهی

شب است و ما باهم شام خوردیم، سریال تماشا کردیم و او زودتر شب بخیر گفت.
ظرف‌ها را در ماشین ظرفشویی چیدم، مسواک زدم و هنگام خواب انتهایی ترین نقطه تخت را برای خوابیدن انتخاب کردم.

دسـتم را می‌گذارم زیر گونه‌ام و با انگشت اشاره ضـربه‌های بی جانی بـه آویـز کریستالی شبخواب می‌زنم.
خوابم نمی‌آمد، مثل هرشب…
چهـار ماه از ازدواج ما می‌گذشت.
روز عروسی از صـبحش کلی استرس و شوق داشتم.
قرار بود اتفاقات بزرگی بی‌افتد و قرار بود آن شب نیمه دخترانه زندگی‌ام بـه اتمـام برسد…
می‌دانی این “فاصله” واژه کلیدی زندگی ما بود.
حتی مسواک‌مان هـم دور از هم بودند در جا مسواکی و حتی لباس‌هایمان و…!

روزهای اول غریبه بودیم با کلی رودربایستی، بعد کم‌کم رفیق و حالا او برای من مثل بیتا بود و من برای او شاید مثل مهران!
ازدواج ما نه از روی اجبار بود و نه عاشقانه…
هیچ برنامه و نقشه ای پشت ازدواجمان نخوابیده بود!
معین به پیشنهاد پدربزرگش به خواستگاری آمـد و مـن داشتم بـه این فکر می‌کردم که بیست و هشت سال کم نیست، و بیشتر که فکر کردم فهمیدم معین شاید آخرین فرصت مـن باشد…
بله مـن از ترس آن کلمـه وحشتناک و سرد و ترسناک ازدواج کـردم.
همان کلمه بی ریشه که افتاده…

دانلود نسخه پی دی اف

 

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم برای موبايل و كامپيوتر|ویرایش جدید و رایگان

رمان بگذار آمین دعایت باشم رمان بگذار آمین دعایت باشم

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم اثر هانیه وطن خواه با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

یادت باشد دلت که شکست سرت را بالا بگیری…
تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش، حواست جمع باشد فرد دل شکسته بسیار برنده و تیز است…
مبادا که دل و دست انسانی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…
مبادا که فراموش کنی روزی شادی اش آرزویت بود…
صبور باش و ساکت، بغض خود را پنهان کن، رنجت را پنهان تر… (پایان خوش)

خلاصه رمان بگذار آمین دعایت باشم

_امروز سه تا قرار دارین، دوتاش قبل از ناهاره که یکیش مربوط به پروژه شرکت تهام میشه و یکیش هم برای مذاکره با شرکت سهامیه، سومین قرارتون مربوط به ناهاره که تو رستوران همیشگی باید مهندس شمس رو ملاقات کنید.

درضمن بعدازظهر برنامه باغ لواسان آقای احتشام رو دارین که تا پس فردا ادامه داره.
باز یک نگاه کلی توام با اعتماد به نفس تو آینه انداخت و کیف سامسونتش رو به دست گرفت و مثل همیشه بی توجه به من از اتاق بیرون رفت.
اما تو لحظه آخر با یه چرخش طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته گفت:
آیلین هنوز خوابه؟
_نمی دونم، من هنوز ایشون رو ندیدم.
ابرو بالا انداخته از جلوی در کنار رفت و…
فقط حرفش آیلین بود؟ همیشه حرفش آیلینه…
لباس های تو کمد رو زیر و رو کرده یک شلوار کتان قهوه ای، یک پولیور کرم و یک کت چرم به رنگ شلوارش روی تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون، اینم از لباس هاش برای بعد از ظهر…
راه اون انباری ته پارکینگ رو گرفته رسیدم به اون جای همیشگی و هیچ فردی…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

دانلود رمان آرامش حضور تو برای موبايل و كامپيوتر رایگان

"]رمان آرامش حضور تو

رمان آرامش حضور تو

دانلود رمان آرامش حضور تو اثر مطهره علیزاده با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگان

آرزو و امید قصد ازدواج دارند، اما متاسفانه جواب یک آزمایش همه چیز را خراب می کند…
امید با دختر خاله ی خود نامزد می کند و آرزو با دنیایی از تنهایی می ماند.
با ورود شخصیت غریبه ای به اسم امیرعلی به زندگی آرزو همه چیز تغییر می کند.
باید دید امیرعلی چگونه آرزوی تنها و ناامید را به زندگی بر می گرداند…
آیا این دو می توانند در کنار هم زوج خوشبختی شوند؟
در صورتی که آرزو هنوز هم به امید فکر می کند؟…

{C}

خلاصه رمان آرامش حضور تو

نگاهم خیره به برگه ای بود که امیدمان را نا امید کرد!
به راستی چرا زندگی با ما این گونه تا می کرد؟

بغض نهفته در گلویم عجیب اعلام حضور می کرد!
نگاه پر اشکم را به امید دوختم که مانند اسفند روی آتیش بالا و پایین می پرید و آرام و قرار نداشت:
_آروم باش امید…
با بی قراری روی صندلی نشست:
نمی تونم آرزو… نمی تونم!
می فهمی بچه دار نشدن یعنی چی؟ یعنی یک عمر باید تنها زندگی کنیم…
امید بزرگ ترین مشکلمان را فراموش کرده بود!
بچه دار نشدن که کوچک ترینش بود!
_فارغ از بچه دار نشدن… مامانتو چه کار کنیم؟
فکر می کنی بزاره با این وجود ازدواج کنیم؟
بهترین بهانه دنیا دستش اومده تا نزاره بهم برسیم… امروز بهترین روز دنیا میشه براش!
چهره ی امید با ناامیدی به سمتم برگشت، چند لحظه با نگرانی نگاهم کرد و سپس سرش را به عقب متمایل کرد و چشمانش را بست:
_واااای! مامانو یادم نبود! اونو کجای دلم بزارم؟…

دانلود نسخه پی دی اف

دانلود نسخه اندروید

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان