تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان کوتاه دنیا رمان کوتاه دنیا

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام.
پدرباخوشحالی گفت: بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت:

 

ببین پسرم این دختره ترازتونیست و تو میتوانی اوراخوشبخت کنی اوراباید مردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند
پسر حیرت زده جواب داد: امکان نداردپدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما ...

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان